خرید بک لینک
رفیق یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه گناهـــی نکــــردیـم عاشق شدیممیـــان کـــویــــــری شقایق شدیماگـــر تشنــــه بودیم و از هـــول آبروی رود خشکیــــده قــایق شدیمغـــروب غــم انگیـــــز دریـــاچـــه راطلــوع فــرح بخش مـشرق شدیمبه انــدازه ی لحظـه ای هــم شدهامیــــدی بــــرای دقـــایـــق شدیمپــس از جــان به در بردن از انتظــارگمان کـرده ای مثل سابق شدیم؟صبــــوری نکـردی بفهمــی کــه ماچگـونـه بــر ایــن درد فـــائق شدیمبه زخـم خــودی بخیه از بـس زدیمپــزشکی زبر دست و حاذق شدیماگـ

برچسب: نویسنده: پندار بهرامی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 2:40

رفیق یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه کِـی؟ کـجا؟ کردم بدی! با من یکی دیگر چراکرده ای زندانی ام در شیشه ای بی در چراقلب من را سنگی از کوه سکوت تو شکستتــو بگــو تا کِــی بپــرسم از خـــودم آخر چراهــر دقــیقه از سکـوت‌ات مثل آجـر پاره استبر ســرم پس پاره آجــر مــی زنــی بدتر چرازهــر دوری ات بــرای کشتن ام کــافــی نبودبا سکوتـت مــی زنی در پهلـویــم خنجر چراچشمه‌ی آب کـلامـت را کـه بستی سوخـتمبا نبــودن مـی زنــی آتـش به خــاکستر چراهیچ کس حتّی تو هم هرگز نمی فهمد دلممی شود خـون، نیمه

برچسب: نویسنده: پندار بهرامی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 2:40

رفیق یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه زده آتـــش کســـی گلستان راتـــا نــبینـــد گـلـــــی بهاران رالالـــه باور نمــی کنـــد که بهاردیده با چشــم خود زمستان راخفتـــه گـــــویا صنــوبری دیگـربـستـــه از خستگــی خیابان رامـــرده زنبـق، اگـــر چه در رویادیـــده آغـــوش گـــرم گـلدان رامانده خیره به قاب عکسی کهپشـت خــود تکیــه داده ایوان رامــی نشینــد کنـــار قـــوری تاپـــر کُنـــد او دوبـــاره فــنجان راپیـــرزن پا بــه پـای ثانیـــه هامــی کِشـــد انتظـــار مـهمان راســرو خشکیـــده

برچسب: نویسنده: پندار بهرامی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 2:40

رفیق یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه درد دلتــنگـــی، دوبـــاره در دلــم بـالا گــرفتزیر خاکستـــر دمیـــد و آتـــش از نــو پا گــرفتشـد بهـار مـن زمستـان، تا شنیـدم دست اومـاه شهریــور، میــان دست ســرما جـا گـرفتیـک رفــاقت داشتیم از دار دنیـا، تا کــه رفــت،دستِ دوری، آنچه را هم داشتیم از ما گــرفتمی‌رویم و غـافل ایم از آن که ربُّ ‌النـوع عشقفـرصت عـاشق شـدن را شایـد از فـردا گــرفتبا خودم گفتم: «بیـــا، دلتنـگی‌ات را شعـر کن»کاغذ و خــودکار هم با من ســـرِ دعـوا گــرفتکرده بـودم یو

برچسب: نویسنده: پندار بهرامی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 2:40

رفیق یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه زنـــده ایم از زندگـــــی بخشیــدنت زاینده رودچشم مان روشن شد از برگشتـنت زاینده رودعـــاشقت شد کـــوه آتشگاه از آن بالا که دیددر بهشـــتِ نـــــاژوان، رقصیــدنـــت زاینده رودگـــوش کن از زیر خواجــو می رسد آوای شورمی شود عــاشق، دل از شوریدنت زاینده رودشهـــر من بر روی لب هایش تَـــرَک دارد ولییک کمـــی بهتـــر شد از نـوشیدنت زاینده رودشهـــر زیبای خـــدا را کــرده شیطانی طلسمباطل اش کـــردی تـــو با بـوسیدنت زاینده رودکاش باران می شـــدی شایــد بش

برچسب: نویسنده: پندار بهرامی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 2:40

صفحه بندی